#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_129
غیر از آن صبح بارانی دیگر هیچ وقت اقرار نکرد...
اما همیشه چیزی در نگاهش مرا تا ته دل می سوزاند...
بانوازش دست کسری به خودم آمدم...
نگاهم به سمت او چرخید...
غم و ترس را می شد در نی نی چشمانش دید...
مگر چه شده بود؟!
مادر سر بر گوشم گذاشت و گفت:
- مامان جان عاقد سه بار خطبه رو خوند، نمی خوای جواب بدی؟
تپش های قلبم بالا رفت...
انگار خونی با فشار به قلبم پمپاژ شد...
انگشتان دست کسری را محکم گرفتم و با جان و دل گفتم:
-با اجازه ی پدر و مادر و بزرگترها بله...
نگاهم هنوز در نگاه کسری قفل بود...
رنگی از امید جای ترس را گرفت و من برق عشق را در چشمانش نظاره گر بودم...
نقل و سکه بود که در میان سوت و کِل بر سرمان ریخته می شد...
آسمان سیاه چشمان کسری ستاره باران شده بود..."
*****************
"شب زیبای عروسی مان با تمام شیرینی هایش به پایان رسید...
دلم می خواست در آغوشش جای بگیرم...
دست هایش که روی موهایم نشست، حسی شیرین و دلپذیر زیر پوستم دوید...
من کسری را با تمام قلب و روح و احساسم به دست آورده بودم...
(تو همونى كه عشقت، روياى من شد
تب به تو رسيدن، دنياى من شد)
لبخند کم کم روی لب هایم جای گرفت...
روی تخت نشسته بود و من پای تخت...
سنجاق موهایم را یکی یکی با لطافت باز می کرد...
و با هر سنجاق که باز میشد طره ای از موهای بلندم روی شانه هایم رها می گشت...
romangram.com | @romangram_com