#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_128
******************
"دست هایم یخ کرده بود...
چهره ی کسری را در آینه مقابلم نظاره کردم...
لبخند بر لبانش بود...
می دانم که این وصال آرزوی او هم بود..
چه قدر دوستش داشتم و چه قدر بی قرار نوازش ها و مهربانی هایش...
کسری ماه ها بود که مرا از همه چیز محروم کرده بود...
دیگر نه از آن آغوش های گرم و پر محبت خبری بود و نه از آن نوازش های مهر آمیز...
از بعد آن اتفاق من و او مثل دو آدم غریبه شده بودیم...
البته این خواست کسری بود و تا همین سه روز گذشته هم موفق به این کار شده بود...
مرا به زور پای سفره ی عقد دیگری نشانده بود...
و من در آخرین لحظات باز نتوانستم خود را برای ازدواج با متین قانع کنم...
این او بود که به زور می خواست متین را وارد زندگی من کند...
روزها گریه کرده بودم...
التماس کرده بودم...
اما پای حرفش ایستاده بود...
گفته بود در صورتی می توانم زندگی خوبی داشته باشم که کنار متین باشم ، نه اویی که ناقص و علیل بود...
او خود را در مرگ ساره مقصر می دانست...
مدت ها بود که در خود بود و افسرده...
نمی توانست هیچ جوره خودش را ببخشد...
خب من هم مقصر بودم... اگر او خود را مسبب مرگ ساره می دانست، من هم خود را مسبب ناقص شدنش می دانستم...
او به خاطر من آن گونه دیوانه شد...
به خاطر عشق من... و من نمی توانستم به راحتی از کنار اشتباه خودم بگذرم...
اگر تاوانی بود ، برای هر دو ی مان بود و اگر عشق و زندگی باز هم برای هر دو...
او می دانست متین دیوانه وار عاشق من است...
این را از همان دیدار اول فهمیده بود....
اما متین به خاطر کسری هیچ وقت زبان باز نکرد...
romangram.com | @romangram_com