#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_127
اگر کسری می دید حسابی عصبانی می شد...
اما کم نیاوردم و گفتم:
- فعلا که اتفاقی نیافتاده...
-خیلی خوش خیالید... اون جا رو ببینید...
با سر به کمی دورتر اشاره کرد و ادامه داد:
-اون دو تا مرد رو دیدید اونا باعث شدن من توجه ام به این ور جلب بشه...
آب دهانم را با ترس قورت دادم...
دو مرد با فاصله کنار تخته سنگی ایستاده بودند و به ما نگاه می کردند...
بی اراده کمی به متین نزدیک تر شدم...
متین رو به دریا زمزمه کرد:
-یه خانم جوون با این همه زیبایی خیره کننده ، می تونه مرکز توجه هر کسی باشه...
او داشت از من تعریف می کرد؟!
لحنش موقع ادای این کلمات فوق العاده غمگین بود...
دهانم از تعجب حرف هایش باز مانده بود...
ادامه داد:
- اون روز وقتی تو آموزشگاه برای اولین بار دیدمتون فکر کردم....
نباید اجازه ی حرف زدن به او را می دادم...
نمی توانستم آن جا بایستم و به حرف هایش گوش دهم...
انگار که چشمانش همه چیز را فریاد می زد...
گامی به عقب گذاشتم و خواستم دور شوم که گفت:
- خوش به حال پسرعموتون ...
نگاهش درست مثل نگاه بچه ها معصوم و مظلوم شده بود...
لرزه ای از جانم گذشت...
از او فاصله گرفتم و به سمت ویلا دویدم...
یک بار محکم به زمین خوردم...
حالم بد می شد وقتی یاد نگاه غمبارش می افتادم...
نفس نفس زنان وارد ویلا شدم...
romangram.com | @romangram_com