#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_126


باران نم می زد...

دلم می خواست ساعت ها آن جا بایستم و به آن آرامش خیره شوم...

دقایقی نگذشته بود که صدای پایی توجهم را جلب کرد...

به عقب برگشتم...

دکتر متین بود...

مستقیم به سمت من می آمد...

از ویلای خودمان دور شده بودم و به ویلای آن ها نزدیک...

با صدایی پر از آرامش گفت:

- سلام صبحتون به خیر...

تمام دیشب را سعی کرده بود به من نگاه نکند...

اما نگاه های زیر پوستی اش را احساس کرده بودم...

و در بیشتر کابوس های دیشب او نقش اول را ایفا می کرد...

بی میل جواب دادم:

- سلام... صبح شما هم به خیر...

کاش زودتر برگشته بودم...

با لباس ورزشی کنارم ایستاد و گفت:

- این موقع صبح این جا چی کار می کنید؟

می خواستم بگویم شب رابا کابوس های تو نخوابیدم... اما گفتم:

-اومدم دریا رو تماشا کنم... مشکلی هست؟

نگاهم به موهای خیس از عرقش افتاد که روی پیشانی اش چسبیده بود...

رد نگاهم را گرفت...

و با دست کمی آن ها را مرتب کرد...

همان طور که دست هایش را در جیب گرمکنش فرو می برد سرش را تکان داد و گفت:

- نه ... چه مشکلی می خواد باشه... فقط این که ...

با مکث ادامه داد:

- این وقت صبح این قسمت از ساحل که از قضا خیلی هم خلوته ،ممکنه خطرناک باشه...

راست می گفت به این چیزها اصلا فکر نکرده بودم...

romangram.com | @romangram_com