#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_125
چشمانم از فرط بی خوابی ورم کرده بود و می سوخت...
با وجود کابوس های پی در پی ، از نیمه های شب بیدار شدم...
و دیگر خوابم نبرده بود...
ساره خیلی راحت و با آرامش کنارم خواب بود...
و من تمام شب با حسرت به آرامشش غبطه خورده بودم...
کلافه از جا بلند شدم...
دلم می خواست کنار دریا بروم...
پنجره را باز کردم و این بار بوی نم باران و دریا مرا برای رفتن بیشتر ترغیب کرد...
جلوی آینه دویدم و موهای پریشانم را با کش جمع کردم...
مانتو به تن کردم و شالم را بر سر کشیدم...
کاش می شد کسری را بیدار کنم...
در را باز کردم...
سر و صدایی نبود...
همه در خواب بودند...
تا پشت در اتاق کسری رفتم...
دستگیره را آرام پایین کشیدم...
نگاهم به سمت تختش کشیده شد...
پتو را زیر پایش مچاله کرده بود و در خواب عمیقی فرو رفته بود...
همچون کودکی شیرین و تخس خواب می دید...
برخلاف خواب من، ظاهرا خواب کسری شیرین بود ، زیرا لبخندی بر لبانش نقش بسته بود...
در را بستم و بیرون آمدم...
نفسم را حبس کردم و به آرامی پله ها را پایین رفتم و از ویلا بیرون زدم...
حالا دیگر با خیالی آسوده، بلند و صدادار نفس عمیقی کشیدم و بو ی باران و دریا را وارد ریه هایم کردم...
تا کنار ساحل دویدم...
رو به دریا ایستاده و نگاهم را به آن بیکران دوختم...
ظاهرا آرام بود... شاید هم آرامش قبل از طوفان...
نگاهم به سمت آسمان کشیده شد..
romangram.com | @romangram_com