#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_124


-امیدوارم خوشبخت بشی...

-میشم مامان ... بهتون قول می دم...

-داماد منتظر ته...

لب هایم به خنده باز شد...

مادر مرا محکم در آغوش گرفت و گفت:

- مواظب دختر کوچولوی من باش...

تقه ای به در خورد و زن عمو وارد اتاق شد...

قربان صدقه های او تمامی نداشت...

مادر در را باز کرد و کسری در آن کت و شلوار دامادی دلم را برد...

داشتم به آرزویم می رسیدم...

داشتن کسری تنها آرزویم بود...

نگاه هایمان در هم قفل شد...

آخرین لحظات قبل از محرمیت مان بود...

مادر و زن عمو از اتاق خارج شدند و در را بستند...

کسری پلک زد و همان طور که دستش را به سمت من دراز می کرد، گفت:

- بیا این جا عروسک...

به سمتش پرواز کردم...

مقابل ویلچر زانو زدم... پیراهن پف دارم پهن زمین بود...

دستم را گرفت...

هنوز تردید را در چشمان سیاهش می دیدم...

آن چه در چشمانش می خواندم را بر زبان آورد:

- تو مطمئنی بارانا... هنوزم وقت هست... به خدا ناراحت نمی شم...

انگشت اشاره ام را روی لب هایش گذاشتم و گفتم:

- هیش...خواهش می کنم خرابش نکن... من هیچ وقت ازت نمی گذرم...

چهره ی دوست داشتنی اش پر از خنده شد..."

****************

صبح زود بود...

romangram.com | @romangram_com