#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_123


"نفس هایم تند شده بود...

باورم نمی شد...

نگاهم را در آینه بلند قدی به خودم دوختم...

ملکه زیبایی که می گفتن همین بود...

به آرایشگاه نرفته بودم...

نمی خواستم او را وادار به کاری کنم که احساس کمبود کند...

آرایشگر به خانه آمد و به طرز زیبایی مرا آراست...

من بهترین ها را برای کسری می خواستم...

پس خودم باید بهترین می شدم...

دیگر نمی گذاشتم هیچ وقت احساس حقارت کند...

می دانستم کارم سخت است...

اما من کسری را با تمام وجود می خواستم...

من دیگر آن بارانای لوس و بچه ی گذشته نبودم...

دلم می خواست قوی و محکم باشم...

و این را به همه نشان می دادم...

مادر وارد اتاق شد و با دیدنم اشک در چشمانش حلقه زد...

با چند گام به سمتم آمد و گفت:

- خیلی خوشگل شدی مادر...

بغض کردم:

-مامان...

صدایم می لرزید...

-جانم...

–ببخشید خیلی اذیتتون کردم...

-این حرفو نزن... فقط...

-فقط چی؟

-فقط می دونی این راهی که توش پا گذاشتی خیلی سخته؟ می دونی که کسری دیگه اون ادم گذشته نیست... حالا دیگه تو باید پشتش باشی... دیگه نباید بچه باشی...

-مامان من با تمام وجود می خوام کنار کسری باشم...

romangram.com | @romangram_com