#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_122


لبهایم لرزید...

قطره اشک از چشمم چکید...

کسری مات و مبهوت گفت:

- بارانا... عزیزم... به خدا نمی خواستم ناراحتت کنم...

مقطع و بریده و بریده جواب دادم:

-شاید... به نظرت ... بچه م... شاید... لوسم... اما من دیوونه تم... ک...کسری... به خدا من دو...دوست دارم...

با گامی فاصله ی بین مان را پر کرد و محکم مرا در آغوش کشید...

-هیشش... معذرت می خوام... نمی دونم چرا باز انقدر خر شدم...

با مشت به شانه اش زدم و فین فین کنان گفتم:

- خب خری دیگه...

-آره خرم که همش نگرانم...نگرانم که یه روز تو رو از دست بدم...

اشک هایم که بیشتر چکید پیراهنش را خیس کرد...

لرزش شانه هایش باعث شد خود را از میان آغوشش بیرون بکشم...

داشت می خندید...

دیوانه بود؟!...

-به چی می خندی؟

-ببین گند زدی به پیرهنم... می خوای درش بیارم... راحت باشی...با یه فین اساسی چه طوری؟

لبم را به دندان گزیدم...

-بدجنس...

غر غر کنان ادامه داد:

-دختره اشکش دم مشکشه... بابا یه کلمه گفتم... اندازه ی دریاچه اشک ریختی... آب بدنت تموم نشد؟

می دانستم می خواهد مرا از آن حال بیرون بیاورد...

نگاه خیسم را به چشمانش دوختم و گفتم:

- شاید تو یه روز از من بگذری اما من نه!

خدا می دانست...

در مخیله ی هیچ کدام نمی گنجید که در زمانی نه چندان دور حرفم به حقیقت می پیوندد...

*****************

romangram.com | @romangram_com