#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_121


- وا دکترم چرا انقدر خودتو دست کم می گیری؟

کسری بلند تر زیر خنده زد و گفت:

- با نمک شدی امشب بارانا؟

و مرا محکم به خود فشرد و گفت:

- امشب یه کم ترسیدم..

سرم را به سمتش چرخاندم و گفتم:

- برای چی؟

-حرف های مادر دکتر یه کم نگرانم کرد...

-مگه شنیدی حرفاشو؟

-آره ...

–کسری؟!

-چیه؟خب پسره دکتره...خودشم که بد نیست...

یعنی می خواست مزه ی دهان مرا بفهمد...

به نظرم سوالاتش بی دلیل نبود...

با حالتی عصبی خود را از میان دستانش بیرون کشیدم و گفتم:

-تو در مورد من چی فکر می کنی ها؟

نگاهش را به من دوخت و گفت:

-ما هنوز هیچ تعهدی به هم نداریم... تو...تو...می تونی...

نمی توانست کلامش را کامل کند...

جرأتش را نداشت...

نفسم بند رفت...

او فکر می کرد من نظرم عوض می شود؟

چشم هایم سرتاپایش را در نوردید...

من می توانستم از او بگذرم...

از این منبع آرامش و امنیت...

من هر چه قدر هم که بچه بودم، هر چه قدر هم که لوس بودم ، اما ذره ذره ی وجودم با عشق و محبت کسری جان می گرفت...

چشم هایم تار شد...

romangram.com | @romangram_com