#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_120
من و کسری نیم نگاهی به هم انداختیم و آرام زیر خنده زدیم...
کسری چشمکی نثارم کرد و گفت:
- میایی بیرون؟
آرام زمزمه کردم:
-آره این جا دارم خفه می شم...
نگاهی به سمت مهمانان انداختم...
تقریبا همه مشغول صحبت بودند و کسی حواسش به ما نبود...
به همراه کسری بیرون رفتیم...
آسمان کمی ابری بود...
کسری دستش را باز کرد و گفت:
-بیا این جا ببینم...
خودم را در آغوشش جا دادم...
همانطور که ایستاده بودیم پرسید:
- نظرت راجع به این آقای دکتر چیه؟
-هری پاترو می گی؟
لبخند زیبایی کنج لبانش نشست و با یک ابروی بالا رفته پرسید:
-هری پاتر؟!
-آره خیلی شبیهشه... مخصوصا با اون عینک پنسی...
دلم نمی خواست به کسری دروغ بگویم...
دوست نداشتم اعصابش را به خاطر چیزی که وجود نداشت به هم بریزم...
به همین دلیل نحوه ی آشنایمان را تمام و کمال برایش تعریف کردم...
البته با حذف موردی که احساس می کردم تعقیبم می کرد...
اگر می فهمید فقط نگران می شد...
بلند خندید و گفت:
- خب این بیچاره مگه تیپ و قیافه ش چش بود؟
-وای کسری ندیدی؟ کاملا معلومه بچه ننه ست!
سپس ادای دلارا جان را در آوردم:
romangram.com | @romangram_com