#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_119


چرا کلامش را تمام نمی کرد؟

هنوز مردد بود؟

کسرایی که من می شناختم فقط به خاطر من راضی می شد...

زمزمه وار جمله اش را کامل کردم:

- همین فردا عروسی می کنیم..."

***************

نگاهم هنوز خیره ی دکتر متین ایزد پناه مانده بود که با تک سرفه ی کسری به خودم آمدم...

لبخندی زدم و گفتم :

-خوش اومدید...

متین جلو آمد و گفت:

- سلام خوبید؟...فکر نمی کردم شما رو این جا ببینم...

ابروهای کسری بالا پرید و پرسید:

- مگه می شناسید همو؟

رو به او کردم و گفتم:

- دکتر ایزد پناه تو طبقه ی اول آموزشگاه ، مطب دارن... چند باری ایشون رو دیده بودم...

مادر خانم دکتر از جا برخاست و به طرف ما آمد اما مخاطبش پسرش بود:

- دکترم خوبی مادر؟

باز شروع کرده بود...

چهره ی متین رنگ گرفت...

فکر می کنم از رفتار مادرش کمی خجالت کشید...

به همین دلیل آرام کنار گوش مادرش زمزمه کرد:

- مامان جان چند دفعه گفتم تو جمع منو اینجوری صدا نکن...

اما خب تقریبا من و کسری شنیدیم...

دلارا خانم بی توجه به چهره ی ناراحت پسرش با صدایی بلند گفت:

- وا دکتر چرا خودتو انقدر دست کم می گیری؟

حالا دیگر آقای دکتر با چهره ای سرخ شده ،دست مادر را گرفت و از ما جدا شد و او را به سمت بقیه برد تا با بقیه احوالپرسی کند...

مانیا هم از ما جدا شد و به دنبال مادر و برادرش رفت...

romangram.com | @romangram_com