#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_118


احساس پرنده ای سبک بال را داشتم که روی آسمان بال می زد و از پروازش لذت می برد..

صداهایی گنگ به گوشم می رسید...

زیر گوشم کسی زمزمه کرد:

- بارانا...

لرزشی بر جسمم نشست..

بال ها را از دست داده بودم و سقوطی آزاد...

...

داخل اتاق کنار ساره نشسته بودم...

ساره خندید و دلم برایش ضعف کرد...

چه قدر دلتنگش بودم...

زمزمه کردم:

-ساره...

دستم را گرفت...

چه قدر یخ بود...

لب هایش لرزید:

-برو بارانا ...

صورتش مثل ماه بود...

انگار کسی بر دلم چنگ زد...

پلک هایم آرام بر هم خورد...

نمی توانستم به راحتی بازشان کنم...

نور اتاق چشم هایم را می زد...

نمی دانم کجا بودم...

اما هر چه بود تاریکی ها رفته و جایش را به روشنایی داده بود...

صدایی در گوشم پیچید...

دوست داشتنی بود و درست مثل مرهم...

انگشتانم یکی یکی بوسه باران می شد...

-عزیزم تو چشماتو باز کن... دیگه حرفی نیست... این طوری می خوای؟ باشه...اگه منه احمق حرفی زدم... همین فردا ... همین فردا ...

romangram.com | @romangram_com