#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_117


نگاه های این گونه خریدارانه معذبم می کرد...

دلم می خواست به بهانه ای از جایم برخیزم و بیرون بروم...

به همین دلیل رو به مادر گفتم:

- مامان میز شام رو حاضر کنیم؟

ساره به پهلویم زد و کنار گوشم زمزمه کرد:

- جناب دکتر هم تو راه تشریف دارن... منتظر ایشونیم...

لبم را به دندان گزیدم و زمزمه کردم:

- پس بگو بیچاره شدیم...

گفتگوی بین بزرگترها حوصله ام را سر برده بود...

بی اختیار از جا بلند شدم و گفتم:

- مانیا جون موافقید بریم تو حیاط...

مانیا که دل از کسری نمی کند به زور از جا بلند شد و گفت:

- باشه بریم...

سنی نداشت ...

به زور بیست و یکی دوساله می خورد...

فکر این که مهندس است به خنده ام می انداخت...

خوب بود مادرش پز دختر مهندسش را نمی داد...

ساره هم بلند شد و هر سه آماده ی رفتن بودیم که زنگ ویلا زده شد...

کسری بلند شد و با اجازه ای گفت و برای باز کردن در رفت...

حالا باید دکترشان را می دیدیم...

دلاراجان هم که دهان باز کرد و گفت:

-حتما دکتره... بمیره مادر براش نتونست حرف ما رو زمین بندازه... حتما یه سره اومده که به این زودی رسیده...

اما نگاه من به سمت در رفت و با دیدن آقای دکتر در جا خشکم زد...

*****************

"چه قدر سبک شده بودم...

همه جا تاریک بود...

اما ترس نداشتم...

romangram.com | @romangram_com