#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_116


- برو تو...

وارد پذیرایی ال مانند شدم...

مهمان ها در دید نبودند...

ساره به محض دیدنم گفت:

- بارانا هم اومد...

از جا بلند شد و من به سمت زاویه ای که در دید نبود رفتم...

مردی میانسال با چهره ای نمکین و بامزه کنار همسر و دخترش ایستاده بود...

شرمزده جلو رفتم با کمال ادب گفتم:

- تو رو خدا بفرمایید بشینید..

همسر آقای دکتر مرا به سمت خود کشید و همان طور که گونه هایم را می بوسید رو به مادر گفت:

- ماشالله هزار ماشالله چه قدر دختر خوشگل تو خونه تون دارید؟

بله در برابر چهره های معمولی آن ها ما حوری پری بودیم...

دختر کنار دستش که با گفته های ساره می دانستم مانیا نام دارد دست به سمتم دراز کرد و گفت:

- منم مانیام... مامان راست می گه... ساره جون خوشگلیش اروپاییه... اما شما آدمو یاد نقاشی های مینیاتوری میندازی... من که پاک از خودم ناامید شدم...

این بار همسر دکتر ادامه داد:

- وای دکترم، فقط عاشق این چهره هاست... میگه مامان اگه بخوام زن بگیرم حتما باید چشم و ابرو مشکی باشه...

آن چنان کلمه ی "دکترم " را با غلظت به کار برد که بی اختیار لبخندی بر لب هایم نشست...

معلوم بود از آن مادرهایی است که هر جا می نشست و پا می شد، پُز پسر دکترش را می داد...

اما زن عمو اجازه ی پیشروی بیشتر را به او نداد و گفت:

- ببخشید دلاراجون ، بارانا نامزد پسره من کسری جانه...

و کسری را که همان لحظه وارد می شد را با دست نشان داد...

حالا کسری مشغول سلام و احوال پرسی با اقای دکتر بود...

فیس و باد مادر آقای دکتر خوابید و با حالی غریب در جایش نشست...

بی اراده نگاهم به سمت مانیا کشیده شد... نگاهش خیره ی کسری بود...

می خواستم بگویم "دلارا جون دخترتم دست کمی از پسرت نداره"

بالاخره همه در جایمان نشستیم و جالب این جا بود که دلارا خانم هر از گاهی نگاهم می کرد و آهی خفیف می کشید...

در چشمانش رنگ حسرت را می دیدم...

romangram.com | @romangram_com