#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_115
-کسری؟
به یک باره هر دو بازویم میان پنجه های قوی اش گیر افتاد و گفت:
-خیلی بدجنسی دو ساعته دارم ناله می کنم...
حالا صورت هایمان مقابل هم بود و چشم در چشم هم...
برای لحظاتی در سیاهی چشمانش گم شدم...
نفس داغش به صورتم می خورد...
بوی دوست داشتنی عطرش مخلوط با بوی دریا مشامم را پر کرده بود...
آب دهانش را قورت داد و سیب گلویش بالا و پایین شد...
دلم می خواست همیشه کنار این منبع آرامش بمانم...
اما او به یک باره پلک زد و بازوهایم را رها کرد و گفت:
-پاشو بریم دیر شد... الان دیگه مهمونا اومدن...
نفسم را بیرون دادم و از جا برخاستم...
نگاهش کردم... چه قدر دوستش داشتم... چه قدر زیاد...
کسری نگاه پر تمنایش را از من گرفت و رو به دریا ایستاد...
نزدیکش شدم و سر بر شانه اش گذاشتم...
نفسش را با کلافگی بیرون داد و گفت:
- می دونی که چه قدر دوست دارم؟
-اوهوم...
-فقط کافیه استخدام بشم... دیگه نمی ذارم این جوری بمونه...
به سمتم برگشت و بوسه ای نرم بر موهایم زد...
آرام زمزمه کردم:
- پس زود استخدام شو...
-تمام تلاشم واسه همینه...
پشت دستم را بالا آورد و بوسه ای دیگر بر آن نواخت...
****************
به همراه کسری وارد ویلا شدیم...
از داخل سر و صدای گفتگو می آمد... معلوم بود مهمان های عمو رسیده اند... کسری دستش را بشت کمرم گذاشت و گفت:
romangram.com | @romangram_com