#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_114
اما دلم پر می کشید برای دریا..
یک بار دیگر می پرسید با کله می رفتم...
از ساره پرسید :
-شما هم میایید؟
- نه قراره مهمونا برسن... مانیا بیاد و منو نبینه ناراحت می شه... شما برید... بارانا خیلی دوست داره...
مچ دستم کشیده شد و گفت:
- بیا ببینم... این دریا چی داره که منو بهش فروختی؟
به حالت قهر کنارش راه می رفتم...
شن های نرم زیر پایم لیز می خورد و من این نرمی را دوست داشتم...
اما دریا در تاریکی فرو رفته بود..
حالا دستهایش دور شانه هایم حلقه شده بود...
زیر گوشم زمزمه کرد:
-اگه باهام قهر کنی دفعه ی بعدی مانیا رو میارم دریا...
دوباره بدجنس شده بود و داشت حرصم می داد... جوری گفت "مانیا" که انگار صد سال بود می شناختش...
لگدی به ساق پایش زدم و گفتم:
- خیلی پر رویی...
آخی گفت و خم شد... و آی آیش بلند شد...
وا من که محکم نزده بودم..
حالا روی زمین نشسته بود و آی وایش به هوا رفته بود...
-اصلا حقت بود...
اما او بی توجه به من دست روی پایش گذاشته بود و ناله می کرد...
نکند ضربه ی بدی زده بودم؟!
آخر وقتی عصبی می شدم هیچ چیز دست خود نبود...
مقابلش روی شن ها زانو زدم و گفتم:
- اِ... کسری لوس بازی در نیار دیگه... ببین یه دریا آوردی منو ...ها.
اما کسری همان طور ناله می کرد...
این بار نگران شدم و نزدیکش شدم...
romangram.com | @romangram_com