#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_113


-بیا باباجان یه چایی برامون بریز ببینم دخترم چه قدر بزرگ شده...

عمو یحیی گفت:

- یوسف دختر منو اذیت نکن...

چشمانم پر شد...

خب چه کار می کردم دلم دریا می خواست و هیچ کس درکم نمی کرد...

عمو یحیی جلو آمد و گفت:

- می خوای خودم ببرمت؟

لب برچیدم و گفتم:

-نه! کسری ناراحت میشه...

-پس صبر کن یه ساعت دیگه شامو که خوردیم همه با هم می ریم...

بالاخره رضایت دادم ، اما دلم پیش موج های دریا بود...

بوی خاصش در دماغم پیچیده بود و مرا عجیب نشئه می کرد...

حرف مهمانان بود...

عمو از آقای دکتر و خانواده اش تعریف می کرد...

قرار بود آن شب آقای دکتر و همسر و دخترش به ویلای ما بیایند تا با هم آشنا شویم...البته مثل این که پسری هم داشتند که تهران بود و همراهشان نیامده بود...





**********

کسری که آمد نگاهش نکردم...

مثلا قهر بودم... حالا که در ذوقم زده بود باید کمی تنبیه می شد...

روی پله های ویلا با ساره نشسته و کلی حرف برای همه زده بودیم...

کنارم نشست و گفت:

-حالا مثلا قهری با من؟

رویم را به سمت مخالف برگردانم و از جایم برخاستم...

مچ دستم اسیر دستانش شد و گفت:

-الان میای بریم؟

شانه ای بالا انداختم...

romangram.com | @romangram_com