#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_112


-راستی زن داداش کاری نکنید برای شب غذا سفارش دادم... مهمون داریم...

مادر تعارف کرد:

- وا آخه چرا؟ من و زیبا یه چیزی درست می کردیم...

-نه این دو سه روز که این جایید نباید دست به سیاه و سفید بزنید... به اندازه ی کافی تو خونه به هر دوتون زحمت می دیم... خوب استراحت کنید.. یه خانمی میاد برای کارا ، اسمش خاتونه... شما نگران چیزی نباشید...

تا همین پارسال سید عباد و زنش در ویلا زندگی می کردند و کارها به عهده ی آن ها بود...

نسیبه خانم که فوت کرد ، سید عباد طاقت تنهایی را نیاورد و پیش دخترش رفت...

هنوز عمو نتوانسته بود کسی را مثل آن ها امین و خوب پیدا کند...

لب های مادر و زن عمو به خنده باز شد...

همه چیز سفارشی بود و کاری برای کسی نبود...

به کسری گفتم:

- بریم دریا ؟

سرش را بالا انداخت و گفت:

- نه...

-اِ...چرا؟

-بعد شام خودم می برمتون... الان برم یه دوش بگیرم... خیلی کلافه ام...

-اَه کسری خیلی بدی؟ الان مزه می ده... پس من با ساره می رم...

ابروهایش در هم رفت و گفت:

- یه کم حرف گوش کنی بد نیست... هوا تاریکه... باز روز بود یه چیزی...

اخمی کردم و گفتم:

-من دلم می خواد الان برم دریا...

-بچه نشو بارانا... گفتم بعد شام می ریم... جون کسری اذیت نکن...

پایم را بر زمین کوبیدم و گفتم:

-بدجنس...

می دانست جانش را قسم بخورد ساکت می شوم...دست به سینه شدم و خود را روی مبل کنار دستم رها کردم...

پله ها را بالا رفت و در اتاقش را بست...

اما من مثل آدم های معتاد دلم دریا می خواست...

پدرم صدایم کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com