#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_111


لب زیرینش را به دندان کشید و گفت:

-خب تازه دوست شدیم...

-تازه دوست شدید؟

-آره تازه دوست شدیم... من و دخترش دم ساحل دوست شدیم... خیلی خوبه... مهندسه... چند سال از ما بزرگتره... اما با من خیلی دوسته...

دلم برای این طور حرف زدنش ضعف رفت ...

محکم بغلش کردم و گونه های سفیدش را بوسیدم...

تازه می فهمیدم چه قدر دلم برایش تنگ شده بود...

تمام هفته را در نبود او کسل و بی حوصله بودم...

با صدای مادر به طبقه ی پایین رفتیم...

ویلای ما دو طبقه بود و دوبلکس...

اتاق ها بالا بودند و پذیرایی و آشپزخانه پایین...

هر اتاقی هم حمام و دستشویی جداگانه داشت...

ویلا هم به نام هر سه برادر بود...

همان سالی که خانه را ساختند...

این ویلا هم ساخته شد...

عمو اسحاق نیم ساعت بعد سر رسید...

دلم برای او هم تنگ شده بود...

در آغوشش فرو رفتم و سر بر سینه اش گذاشتم...

دستی بر موهایم کشید و به شوخی گفت:

- بارانا خانم تو این چند روز هر موقع بارون می گرفت می گفتیم بارانا اومد...

با اخمی ساختگی گفتم:

-عمو؟

-جان دل عمو؟

-چه جوری تونستید بدون ما؟

با شیطنت جواب داد:

- سخت بود اما شد...

سپس رو به مادرم کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com