#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_110


چای به دست گفت:

-ما تا چند دقیقه دیگه بر می گردیم...

عمو یحیی گفت:

- دور نرید... باید زود راه بیفتیم... خودت که می دونی تو تاریکی نمی تونم رانندگی کنم...

-باشه ... چشم...

کنار هم راه افتادیم...

کمی که فاصله گرفتیم دستم را گرفت...

لبخند زدم...

انگشتانش همیشه پر از حمایت بود...

وقتی دستم را می گرفت ، وجودم پر می شد از انرژی... احساس می کردم کسی هست که به راحتی می توانم به او تکیه کنم... چند دقیقه که گذشت گفت:

- بهتره برگردیم...

خنده ام گرفت...

نگاهش پر شد از سوال :

-چیه می خندی؟ تو فکر کن اومده بودم تجدید قوا کنم... آخه اگه بدونی تو چه منبع انرژی هستی؟

جالب بود ما هر دو به یک اندازه از یکدیگر نیرو می گرفتیم...

**************

با رسیدن به ویلا اولین کسی که به استقبال مان آمد ساره بود...

یکدیگر را در آغوش گرفتیم و محکم بوسیدیم...

حسابی دلم برایش تنگ شده بود...

دستم را گرفت و بعد از سلام و احوال پرسی با بقیه مرا به اتاقش برد...

عمو اسحاق نبود...

متعجب پرسیدم:

-ساره تو چرا تنهایی؟

با همان ته لهجه اش که بسیار شیرین بود گفت:

- اسحاق رفت پیش دوستش... الان میاد ... همین چند تا ویلا اون ورتره...

متعجب گفتم:

- وا عمو که این جا دوستی نداشت...

romangram.com | @romangram_com