#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_109
آغوش گرم کسری ... و روی سینه ی تپنده اش...
چشمانم سیاهی رفت...
در خانه باز شد...
صداها در گوشم می پیچید...
اما من فقط یک چیز را حس می کردم...
تپش های تند قلب عشقم را"
***************
عاشق جاده ی شمال و آن همه سرسبزی بودم....
حالا پدر و مادر هم به ما پیوسته بودند...
به صندلی عقب رفته و درست پشت سر کسری و کنار مادر نشسته بودم...
مادر تند تند میوه پوست می کرد و دست ما می داد...
گاهی اوقات نگاهم به چشمان سیاه و پر ستاره کسری کشیده می شد ...
او نیز چشمکی حواله ام می کرد و لبخند مهربانی نثارم می کرد...
پخش روشن بود و او هم با خواننده زمزمه می کرد...
هوا هنوز تاریک نشده بود...
پدر به سبزه زار گوشه ی جاده اشاره کرد و رو به کسری گفت:
-عمو جان یه کم این جا نگه دار یه چایی بخوریم...
کسری چشمی گفت و راهنما زد تا عمو یحیی هم بایستاد...
پیاده شدیم...
هوا عالی بود...
نفس عمیقی کشیدم...
مادر فلاسک چای را برداشت و برای همه یکی یک دانه چای خوشرنگ ریخت...
هوا گرم بود اما خستگی را فقط می شد با چای برطرف کرد...
کسری چای به دست کنارم ایستاد و گفت:
-بریم یه دور بزنیم...
نگاهی به چهره ی خسته اش انداختم و گفتم:
- بریم...
romangram.com | @romangram_com