#عشق_کیلویی_چند_پارت_99
یکم دیگه رفتیم رسیدیم به یک سوپر هتل ( جایی که هم هتل بود هم رستوران هم مرکز خرید هم پارکینگ هم ...)
واسه خودش شهری بود اونم از نوع تفریحی خدا رو شکر اینجا اومد جلوی راهمون وگرنه خدا داند چی میشد
هیلا زد کنار پیاده شدیم
من : بچه ها اول بریم خرید بهتره برای لباس های فردا مهمونی
بچه ها : اره بریم
رفتیم خرید کردیم بعدم هتل رفتیم یه اتاق بزرگ گرفتیم
تیسا ( خورشید )
تو چشای شهریار دلخوری رو دیدم اوفف
رها ( یاس )
شروین از دستم خیلی ناراحت بود می دونم دیگه فردا بدبختم می کنه ( مهمونی رو می گه)
پالیز (سرمه )
اوه اوه حالم از این پسره نچسب بهم می خوره چندش
سی پنج
آپاما ( روشا )
من : بچه ها بهتره بخوابیم فردا می ریم شرکت پسرا هم هستن تو مهمونی بقیه خریدا ایم که موند فردا صبح بلند میشیم میریم انجام میدیم شریف گفت ساعت :3 بریم شرکت پس وقت داریم حالا هم شب بخیر
فردا صبح ...
بیدار شدم بچه ها رو هم ا کردم رفتیم صبحونه خوردیم بعدم لباس خریدیم و...حرکت کردیم سمت شرکت اوف فعلانم تو این هتل موندگاریم
romangram.com | @romangram_com