#عشق_کیلویی_چند_پارت_98
شروین :بس کنید اینجا جای دعوا نیست
بعدم رو به دخترا گفت : بهتره زودتر از اینجا بریم همه رفتن سمت ماشیناشون تا حرکت کنن
سامیار ( پاشا )
داشتیم با بچه ها توی شهربازی راه می رفتیم تا برسیم به ترن نزدیک چرخ فلک شدیم که یهو تلپیه چیز سرد افتاد رو سرم دیدم ای وای اینکه بستنیه. ..سرمو بالا اوردم که خشکم زد نه تنها من بلکه بچه ها هم همین طور اونا به نظرتون کی بودن دختراااا با سر وضعی افتضاح با تاپ شلوارک از زور عصبانیت می خواستم بزنم شهربازیو خراب کنم?😡😡 لعنتی
فرسام ( سورین )
وای نفس کش داشتم می مردم این هیلای منه چرا اینجوری شد من چرا اینجوری شدم چرا این حرفو جلوی همه بهش زدم من که میدونم اون همیچین ادمی نیس
با چشمام دنبالش گشتم دیدم همون طور که آپاما باهاش میحرفه اون اشک میریزه اصلانم حواسش نیست
نمی دونم چرا یه جوری شدم مثل ابر بهار اشک میریخت
رفتن سوار ماشین شدن حرکت کردن سمت هتل ما هم با ماشین دنبالشون می کردیم که یکدفعه سرعتشون زیاد شد
پیچیدن تو یه فرعی
من : اااااااااا سامی دخترا کجا رفتن
سامی : نمی دونم اینجام که بزرگراهه نمی شه برگشت سرعتمونم زیاد بود کجا رفتن اینا فرسام نباید اون حرفو می زدی
من : اره بابا غلط اضافه بود خودمم پشیمونم
آپاما
من : دیدم هیلا داره دیوونه بار رانندگی می کنه هر چی بهش گفتم من بشینم گوش نداد
من :نهال اروم باش گممون کردن ولی خدا رو شکر پالیز هم سرعتش کم بود هم رانندگیش خوب بود تونست بپیچه
romangram.com | @romangram_com