#عشق_‌کیلویی‌_چند_پارت_92


پالیز ( سرمه )

با سرعت رفتیم به سمت بیمارستان اخش راس ساعت 9 رسیدیم سریع پیاده شدیم با بچه ها رفتیم سمت اتاقه تیسا ( خورشید) مثل وحشی ها در اتاقو باز کردیم

من سریع پریدم داخل گفتم : سسسسلام

دیدم این دوتا دارن با تعجب نگام می کنن

من:چیه ؟نگاه داره ؟ سریع اماده شید بریم

شهریار( آبتین) : کجا؟

من: اااااوا اقا آبتین ندیدمتون خورشید باید سریع تر حاضر شه تا زودتر بریم شرکت

شهریار : اون که نباید بیاد

من : چرامیاد یه کار دیگه انجام میده

شهریار: باشه پس من میرم حساب کنم

خورشید: نه نه وایسا عابربانک منا ببر

شهریار: چی؟؟؟؟؟بروبابا بعدم رفت

سریع خورشیدو حاضر کردیم رفتیم سوار ماشینا شدیم خورشیدم اومد سوار ماشین من شد

شهریار: پس من چی؟؟

هیلا:متاسفانه شما باید با تاکسی برید

تیسا: مرسی بابت کاری که برای من کردید واقعا منو شرمنده کردید جبران می کنم


romangram.com | @romangram_com