#عشق_کیلویی_چند_پارت_89
ای در شنیدم سریع رفتم بیرون دیدم دخترا اومدن ولی من دیر رسیدم چون اونا دقیقا همون لحظه درو بستن
من : بچه ها دخترا اومدن
همینو گفتم این رادی سامی مثل وحشی ها حمله کردن سمت در منو شروین سریع پریدیم جلوشون نزاشتیم برن بیرون اونام هی سعی داشتن بزننمون کنار این سامی هم که انگار از باغ وحش اومد بیرون
من : داداش .داداش اروم باش باباجان تو نه شوهرشی نه ننشی نه داداششی نه باباشی فعلا هیچی نیستی پس به ما ربطی نداره
با این حرفم انگاری یکم اروم شدن چون دست از مقاومت برداشتن ..
هیلا ( نهال)
اصلا باورم نمی شه پسره ...
بهتره دیگه فکرشو نکنم
من : بچه ها بهتره بخوابیم فردا باید بریم بیمارستان خورشید مرخص میشه باید ببریمش شرکت
آپاما :اوت که نمی تونه
من : چرا حداقل می تونه ارایشمون کنه
پالیز : اینم حرفیه
رها: بگیرین بخوابین.. بعد انگار جیزی یادش اومده باشه پرید سریع گفت : واااای مهمونی پس فرداااا بچه ها پسرا هم هستن .فردا باید بریم لباس بخریم
آپاما : باشه فعلا شب بخیر
سامیار
خدایاااا چیکار کنم از دست این دختره نفهم اخرم میزنم می کشمش اوفف?😒
وای دختره خی ره سر ( یعنی سرتق)نه جوابمو داد نه باهام حرف زد
romangram.com | @romangram_com