#عشق_‌کیلویی‌_چند_پارت_84


من : جان خودت خوب من حوصلم سر رفت

خورشید : میگم فکرکنم به جای تو منو بستری کردن ،تو اوضاعت از من بدتره که ،برو بیرون قدم بزن

من : نه اخه میدونی مسئولیت تو با منه

خورشید :چی ؟ آتردین در خواب بیند پنبه دانه

برو بابا بزار باد بیاد من بخوابم

من : خوب بیا یه کاری کنیم

خورشید : چیکار ؟

من : چیزه ...چیزه خوب میدونی...

خورشید : خوب میدونی که میدونم حرفی نداری دیگه بگیر بخواب باباجان

سی

آپاما (روشا)

رفتیم توی اتاق داشتیم مگس می پروندیم هیچی نبود که بتونیم خودمونو سرگرم کنیم بعد دو ساعت منشی گرامی اومد اطلاع داد سریع اماده شیم می خوایم عکس بگیریم ( ای من سر قبر این شریف سلفی بندازم )

رفتیم داخل کمدی که تو اتاق داره بالاخره خارج از کشور بود و ما مدلینگ بودیم پس نمی تونستیم زیاد حجاب کنیم نه که بدمون میومدخخخ

من یه پیراهن کوتاه سبز ابی + شلوار جین ابی تیره با یک دستمال گردن فوق العاده ناز با کفش کتونی سبز

پالیز یک شلوارک تا پایین زانو به رنگ سورمه ای با یک تاپ پوشیده چون قسمت بازو و گردنش با گیپور پوشیده شده بود تاپش سفید بود با یه دستمال سر کوچیک با کفش کتونی سرمه ای سفید

تیسا یک پیراهن بلند به رنگ عسلی با یک ساپورت رنگ پا و کفش پاشنه 5 سانتی مشکی که روی پاشنش کار شده بود


romangram.com | @romangram_com