#عشق_کیلویی_چند_پارت_79
داشت گریه می کرد
من : یاس چرا گریه می کنی دختر چیزی نشده
چشم به شروین خورد که داش با نگرانی یاسو نگاه می کرد ااا پس خبراییه
تیسا ( خورشید ): اه اه بس کنید این هندی بازیارو بزرگ میشه یادش میره
من : یعنی رو نیست که دروازه قزوینو گذاشتی تو جیبت
تیسا ( خورشید): بسه دیگه دور مریضو خلوت کنین خستس می خواد لا لا کنه البتع اگه اجازه بدین
شهریار : منظور ؟؟؟؟
تیسا ( خورشید ): منظور اینکه به صورت کاملا با ادبانه و به صورت غیر مستقیم عرض کردم بفرمایید بی ادبانشم میشه میری بیرون یا با تیپا پرتت کنم بیرون
لحنش طنز بود
یهواپاما جیغ بنفش کشید سامی که ب*غ*ل دستش وایساده بود داشت پس می افتاد
اپاما : وای بچه ها شرکت
همه شروع کردیم به جیغ کشیدن فقط یک ساعت فرصت داشتیم
اپاماد: خورشید تو که حالت خوب نیس نمی تونی بیای به اقای شریف می گم برات برخصی ب رده ( منظورم همون رد کنس خخخخخ)
ما باید بریم بعدم سریع رفتیم از اتاق بیرون
دیدیم پسرا هم پشت ما راه افتادن
من : شما کجا؟
سامی : بابا می خوایم شرکتو ببینیم
romangram.com | @romangram_com