#عشق_‌کیلویی‌_چند_پارت_77

من زیر لب : نمیرین دیگه بعدم یه لبخند مرموز تو دلم زدم

از کوچیکی اد در اوردنم عالی بود خودمو زدم به غش?

در حرض سیم ثانیه خالی کردن اتاقو رفتم دکترو اوردن

منم سریع عینک دکتر که ب*غ*ل تخت بود برداشتم گذاشتم رو چشام نمره چشش چنده کور شدم لامصب بعدم یه روز نامه که رو میز بود برداشتم و مشغول مطالعه شدم مثلا من دارم روزنامه می خونم

وای من فدای خودم بشم چه با عینک نازم

دیدم ا پا میاد سریع مشغول مطالعه شدم دکتر با دو تا پرستار پریدن تو سرمو به حالت تعجب اوردم بالا یه نگاه متعجب تر به بچه ها دکتر انداختم

عینکو برداشتم روزنامه رو بستم گذاشتم کنار

من :چیزی شده

دکتر : فکر کنم دوستاتونم باید بستری کنم بعدم رفتن بیرون

بچه ها از عصبانیت کبود شدن زدم زیر خنده قهقه می زدم وای مردم از خنده اشک از چشام میومد پایین یه لحظه به سلامت عقلانی خوردم شک کردم

شهریار با لحن کشداری گفت : زهرررررماررر

حناااااااااااقق. مرررررض 24 ساعته

رها : یعنی مردشورتو ببرن که خندیدنت هم مثل الاغه

یکدفعه ای خندم قطع شد اتاق رفت رو هوا من داشتم منفجر می شدم از عصبانیت کتابی که دم دستم بودو گرفتم پرت کردم سمتش که خورد تو سرش

یه آخخخخخخ گفت

شروین : چی شد ؟ چی شد؟

رها : سریع کتابو از زمین گرفت پرت کرد سمتم که چون هیلا ب*غ*ل تخت بود حواسشم نبود سریع کشیدمش جلوم کتاب خورد تو ملاجش

romangram.com | @romangram_com