#عشق_‌کیلویی‌_چند_پارت_75

شروین : اتردین حالت خوبه فکر کنم تو هم باید بستری شی !

یکدفعه دیدیم یک دکتر و پرستار با سرعت رفتم سمت اتاق تیسا شهریار پشت اونا دوید

دکتر داشت علائم خورشیدو بررسی می کنم پرستارم پرده رو کشید تا دکتر اومد بیرون شهریار پرید جلوش

شهریار : دکتر چی شد ( بچه ها چون اینجا کویته اونا به زبان اینگیلیسی می حرفن باهمه من به فارسی می نویسم? )

دکتر : بیمار به هوش اومد تا نیم ساعت دیگه میاد بخش

تیسا ( خورشید )

وای چرا اینجا تاریکه روی چشام چرا قلمبس دستمو اوردم بالا تا برش دارم که یه اژیر به ا در اومد وای یا خدا فکر کنم من مردم یا حضرت عباس

ای قدم های چند نفر اومد بعد یه نفر اون قلمبه رو از رو چشام بر داشت خدا امواتشو بیامرزه

واااااااااای پام اخ پاممممممم

دیدم یه مرده اینهو کروکتیل افتاده رو مو داره چشامو می کنه اخیشش

داشتم اتاقو نگاه می کردم که چشام خود به خود بسته شد و...

چشامو باز کردم نور خورشید خورد تو چشمم

دیدم در باز شد اوا این پسره شهریاره که

من : ای وای ای وای توهم مردی تو دیگه چه غلطی کردی ذلیل مرده مگه اونورم بیمارستان داره خداجون مامانم بابام عاقا همین طوری داشتم می گفتم که بچه ها اومدن تو

زدم زیر گریه همه خشکشون زده بود

من : ای دنیای نامرد دوستامم مردن هی روزگار بابا ما که هنوز مزدوج نشدیم خدایاااا آپی تو چرا؟ بچه ها وااااااای

هیلا( نهال) زد زیر گریه : تو بلا ملا سرش اوردی سرشم خورد به زمین حالش بده چرا نکنه ضربه مغزی شد

romangram.com | @romangram_com