#عشق_کیلویی_چند_پارت_65
سامیار که رفت منم رفتم پایین تو پارک هتل نشسته بود (ماشالله هتلش به اندازه فرودگاه مهراباد بود والاااا)
ای جیغ یه دختر اومد ( یکی نیس بگه اخه پسرم مگه جیغ می کشه?)
اش خیلی اشنا بود سرمو برگردونم ببینم کیه دیدم ای دل غافل تیسا (خورشید )جیغ می کشید یه پسرم موهاشو می کشید اونم داشت پسره رو می زد اما چون موهاش دست پسره بود نمی تونست دفاع کنه
عصبانی شدم پسره اشغالی سریع بلند شدم رفتم پشتش زدم رو سر شونش مثل اینکه فکر کرد دوستاشن
پسره : چیه ؟ بابا بزار به کارمون برسیم
دوباره زدم رو سرشونش که برگشت خوابوندم تو دهنش و..
دعوا شروع شد
سه تا بودن دوستاشم اومدن دوتا داشتن منو می زدن یکیش تیسا رو البته تیسا هم رزمی کار بود می زد ولی یکی از پاهاش می لنگید مثل اینکه اسیب جدی دید حواسم پرت شد اونام نامردی نکردن زدن تو شکمم چون حواسم پرت بود افتادم زمین اونام هی می زدن ای جیغ تیسا اومد صورتم از درد جمع شده بود برگشتم دیدم دارن می برنش تو ماشین لعنتی
من : عوضیاااا ولش کنین
چشم خورد به سامی که با دو داشت میومد سمتمون
من: پاشا خورشید نجات بده عوضیا دارن میبرنش
سامی سریع رفت سمت خورشید دوتا پسره رو تا جون داشت زد بعدم اون پسره ای که داش منو می زد گرفت کشیدش عقب منم سریع بلند شدم البته داغون بودمااااا ولی رفتم جلو پسره رو چک گلد کردم اشغالااا
دیدم تیسا ( خورشید ) داره گریه می کنه سریع رفتم پیشش
من: خورشید چرا گریه می کنی ؟
اشاره کرد به پلش اومدم شلوارشو بالا بزنم که دستمو گرفت واااای
من : ول کن بزار ببینم چی شد مردم از نگرانی
تیسا : نمی خواد می رم بالا
romangram.com | @romangram_com