#عشق_کیلویی_چند_پارت_64
شهریار : برو داداش برو
اومدم از در بیرون که چشمم به اپاما خورد هم زمان ما من اومد بیرون ولی حواسش بهم نبود رفت سمت اسانسور منم پریدم تو در بسته شد اپاما با تعجب داش نگام میکرد
بعد سریع روشو انور کرد
من : اپاما خانومی
اپاما : دفعه اخرت باشه به من نیگی خانومی بعدم اپاما نه اپاما خانوم الانم به جایه اپاما اسمم روشاست ok? 😡
من : باشه باشه ببخشید میشه بپرسم چرا اینجوری باهام رفتار می کنی ؟
اپاما :ببخشیدا من با شما نسبتی ندارم که گرم برخورد کنم
من:به خاطر اون روز ( منظورش همون سیلیه ) من که عذر خواهی کردم من .. من عصبانی شدم نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم اون روزم تو بیمارستان تقصیر ....
اپاما : میشه بس کنی برام مهم نیس نه تو نه رفتارت نه چیزه دیگه فهمیدی؟
همون لحظه هم در اسانسور باز شد رفت بیرون
😳 چمیدونم اوفففففف
چهار
فرسام ( سورین )
نمیدونم چرا دلم برا هیلا تنگ شد اوف این اخر منو با لحن لوسش با اون تیپ پسر کشش منو می کشه اخ خداااا
این چه لباسی بود امروز پوشید دلمو برد
شهریار ( اتردین )
romangram.com | @romangram_com