#عشق_کیلویی_چند_پارت_365
لوان نگه داشت
پیادمون کردن لوان به اون دختره گفت : سلی دستاشونو ببند
با تعجب نگاش کردم فقط پوزخند زد بهم
دستامونو بستن یه ماشین اومد دنبالمدن
انداختنمون داخل ماشین
راننده برگشت با چهره ی فرسام مواجهه شدم
وااای تغییر چهره داده بود
ولی از خط ب*غ*ل گردنش فهمیدم
با حرفش مطمئن شدم
فرسام : رها پالیز هیلا کو بچه ها کجان ؟
با حرف فرسام اشک تو چشام لونه کرد پالیز صورتشو پوشوند اشک ریخت فرسام با ترس نگرانی نگامون کرد گفت : با شمام؟
یهو ای گلوله اومد شهریار پرید تو ماشین داد زد : بررررو برررو
فرسام گاز داد رفت تو یه فرعی اونام پشت سرمون
ماشین از فرعی بیرون رفت ماشینای پلیس راهو بستن
و شریف اینا گیر افتادن
فرسامو بچه ها پیاده شدن
ما هم پیاده شدیم
romangram.com | @romangram_com