#عشق_‌کیلویی‌_چند_پارت_364


شریف داد زد : لعنتی چیکار کردی

رها پالیز میخواستن بیان سمتم

اما محکم گرفته بودنشون

یه دستمو تکیه دادم به دیوار سر خوردم اخرین نگاهو به بچه ها انداختم جلوی چشام سیاه شد

رها (یاس )

نامردا نامردا گرفتن خواهرامو جلوی چشامام کشتن

پالیز نگام کرد اشک ریخت

سرمو انداختم پایین یه لحظه وایسادم اخرین نگاهو به هیلام انداختم

محکم ناخونامو تو دستام فرو کردم

پالیز فقط اشک میریخت

بالاخره اون تونل وحشت تموم شد

تو یه جای پر دار درخت در اومدیم

سوار ماشین شدیم

راننده ای نداشت لوان داشت میروند

رسیدیم به یه جای خاکی بیابون بود واسه خودش

شبیه مرز بود


romangram.com | @romangram_com