#عشق_کیلویی_چند_پارت_363
بعد با پوزخنده ادامه داد : همینجا کارتو تموم میکنم
شریف : لوان بسه بریم
لوان : نه
شریف:گفتم کاریش نداشته باش
لوان: هه
بعدم غلاف تفنگو ازاد کرد
یه نگاه به رها پالیز انداختم
گریه میکردن زار میزدن
نگام می کردن حسابی نگاشون کردم
انگار همه چی بوی رفتن میداد
جلوی چشام تار شد
یاد فرسام افتادم احساس می کردم دلم براش خیلی تنگ شده جلو چشام
با ای گلوله به خودم اومدم
درد شدیدی رو تو قل*ب*م حس کردم
دستمو گداشتم روش خونی بود
😔
یه لبخند تلخ زدم به حسرت تمام لحظاتی که از دست دادم
romangram.com | @romangram_com