#عشق_‌کیلویی‌_چند_پارت_351

رها: چی شده پاشا ؟

سامی : یاس چرا نگفتی پاش اونطوری شده بود کلی خون اومده؟

رها: هن ؟ یعنی چی اونطوری ؟

سامی : خون اومد میگم

رها : اها

هیلا : جییییییییغ ول کنید بیاید امروز مسابقس

تیسا : وااای وااای سوار شید

من: پاشا خودت اطلاعاتو بفرست واسه سرهنگ

سامی : باشه

پالیز : بدویین حرکت کنید

سریع پریدیم تو ماشین

هیلا ( نهال )

حرکت کردیم مثل جت می روندیم ساعت نزدیکای 5 صبح بود

وایی نخوابیده بودم داشتم غش میکردم

بالاخره رسیدیم

تو داخل شهر وایسادیم

پریدیم پایین

romangram.com | @romangram_com