#عشق_‌کیلویی‌_چند_پارت_336


رها ( یاس )

همه چهار چشمی اطرافو نگاه می کردیم چشمم خورد به یه راه درختی دو تا تک بوق زدم رفتم داخل بچه هام اومدن

حدود نیم ساعت تو راه بودیم

یهو دیدیم ته جاده بستس پره درخت

نگه داشتم همه پیاده شدیم

پالیز : یعنی چی چطور ممکنه چنین راهی بمب بست باشه

این تنها اخرین راهیه که تا فرودگاه هس

فرسام : در کمال تعجب بستس

اپاما بدون حرفی رفت جلو کمی داخل جنگل رفت نشست

دستشو کشید رو خاک

یک قدم رفتم حلو

ااا که اینطور جای رد پا بود

آپما : جای پا تازست شاید حدود یک روز گدشته باشه از این رد پا

سامیار : یعنی انقدر راهو پیاده میان

تیسا : ما که نمی دونیم از کجا میان اینجا

هیلا : تنها راعش اینه که این راهو طی کنیم


romangram.com | @romangram_com