#عشق_کیلویی_چند_پارت_280
من : میشه درو باز کنید
پیرمرده : باید به اقا بگم
اااا نه خاک توسرم میشه
من :نه کار فوری دارم ایشون خوابن
__سیزده
پالیز ( سرمه )
یه نگاه مشکوک بهم انداخت درو باز کرد
سریع نشستم پامو گذاشتم رو گاز د برو که رفتیم
یاااا سمیه
ساعت 4 صبح بود
تا برسم 6 میشه که
وایی چه ترسناکه یا خدا
بالاخره با هر بدبختی بود اون قسمتو رد کردم .
خوابم گرفته بود
چشام خود به خود بسته می شد
وااایی چرا این شکلی شدم مت
romangram.com | @romangram_com