#عشق_‌کیلویی‌_چند_پارت_181

سامی اولین نفر بود که رسید به در درو

باز کرد با چهره ی معصوم آپاما رو به رو شد

تو دلش گفت : کاشکی ما هم زودتر اشتی می کردیم

اما خودش می دونست که غرور زیادش باعث این قضیه شد

بچه ها پشت سر سامی وارد شدن هنوز آپاما خواب بود

هیلا دروم اروم از سامی جلو زد رفت کنار تخت

هیلا : روشا روشا جونم بیدار نمی شی

آپاما یه تکون خورد اروم اروم چشاشو باز کرد

آپاما : من کجام اینجا چه خبره

پالیز : تو تو بیمارستانی خوبی ؟ سرت درد نمی کنه ؟

آپاما : من خوبم

بعدم بلند شد سرمو از دستش کشید سامی سریع رفت سمتش دستشو گرفت

سامی:روشا این چه کاریه دستت داره خون میاد

آپاما بی توجه به اون و بچه ها به سمت در رفت همین که رفت بیرون

بچه ها دویدن سمتش

بازم هیلا خودشو سریع تر رسوند بهش دست سالم آپاما رو گرفت

هیلابا بغض : روشا تورو خدا بیا دستاتو ببند

romangram.com | @romangram_com