#عشق_‌کیلویی‌_چند_پارت_170


حالاااا فکر کن یه لوستر بزرگ دربداغون وسط پله ها افتاده پله ها چوبی شکسته

خیلی اهسته داشتیم از پله ها بالا میرفتیم که یهو...... یه اسکلت بزرگ افتاد جلومون

تیسا پالیز اومدن جیغ بکشن که جلوی دهناشونو گرفتیم خودمون داشتیم از ترس سکته میکردیماا

من : خفه شید وگرنه پسرا می فهمن اینجاییم بابا این اسکلت واسه یه مردس

ترسو ها

تیسا :تو رو خدا برگردیم من دارم جون میدم

دیدم بچه ها دارن جون میدن

گفتم: باشه بریم

از پله ها رفتیم پایین جلومون سه تا در بود یکی بالاش علامت قرمز داش اون دو تای ب*غ*لیش سیز

رها : حتما همون قرمزس چون وقتی ما اومدیم رو به پله بودیم

من : اخه عقل کل از هر کدوم بیای روبه پله در میای ( پله ی بزرگ وسط کلیسا داش )

رها : ااا دقت نکرده بودم حالا ولش کدوم ور بریم

من : نمی دونم حالا بیاید از این قرمزه بریم

اروم رفتیم داخل نمی دونم چرا حس بدی بهم دست داد

یکدفعه

در به شدت کوبیده شد


romangram.com | @romangram_com