#عشق_کیلویی_چند_پارت_108
من : آبتین
شروین با بی حوصلگی : بله
من : اون دخترو کجا بردی که ما خبر نداشتیم
شروین : هی...هیچی به خدا من فقط...فقط بردمش خونمون که...که تو کویت بود
یکدفعه فری چنان زد رو ترمز که کم مونده بود با سر برم تو شیشه
منو فرسام رادوین شهریار : چچچچچچچچچچچچی؟؟؟؟؟؟؟؟
آخه می دونید ما ماشینامونو چسبونده بودیم بهم تا حرف بزنیم
من : تو چیکار کردی ؟ اگه ماموریت لو بره چی؟
شهریار : چه طور این کارو کردی هاااااان؟؟ اون ویلا که خارج از شهره
شروین : نه اونقدرم دور نبود من یه ربعه رفتم
شهریار : تو غلط کردی تو به گور بابات خندیدی دیگه اسم منم نمیاری
انقدر با ای بلند اینا رو گفت که توجه چند نفری که تو پیاده رو بودن به ما جلب شد
شروین : شهریار به خدا من نمی دونم چم...
شهریار : خفه می شی یا بیام خفت کنم اوه اوه اوه اگه اینا باهم دعوا بیوفتن خیلی خنده داره خاک تو سر من که به جای آتش بس دارم می خندم
من : د بسه تمومش کنید
به رادوین اشاره کردم بره زودتر
romangram.com | @romangram_com