#عشق_‌کیلویی‌_چند_پارت_107

شروین : تورو خدا اروم باش من معذرت می خوام منو ببخش من عصبی بودم من... نزاشتم ادامه بده شروع کردم به زدنش عصبی بودم انقدر زدمش تا دستام خسته شد از حال رفتم

وقتی بیدار شدم دیدم اپاما پیشمه

آپاما : خوبی ؟ یاس عزیزم حالت بهتره

سرمو تکون داد

شروین بد کرد با من نمی بخشمش?

آپاما : میای شرکت

سرمو به معنی اره تکون دادم

آپاما : خوب پس حاضر شو

بلند شدم آماده شدم به سمت خروجی حرکت کردم اومدم بیرون مثل اینکه بچه ها تسویه حساب کرده بودن به هیچکس کوچیکترین نگاهی نکردم یکراست رفتم سوار بینوه پالیز شدم بچه ها هم اومدن شیشه سمت خودمو اورده بودم پایین چشامم بسه بودم حس کردم یکی اومد کنار شیشه فکر کردم هیلا ا وقتی چشامو باز کردم با چشای قهوه ای شروین مواجهه شدم

شروین : یاس میبخشیم من متاسفم هر کاری می کنم که ببخشیم

حوصلم سر رفت از پس حرف مفت زد رومو کردم اونور شیشه رو دادم بالا

شروین : یاس یاسی

اوفف یه جوری نگاش کردم که حساب کار دستش اومد رفت اما چون نیم رخش معلوم بود می تونستم کلافگی پشیمونیو تو چهرش ببینم اما دیگه چه فایده من که نمی تونم حرف بزنم یادمه که تشنج کردم اگرم حرف من اشتباهه پس دکتر چی میگفت اون روزو به یاد اوردم وقتی که بهوش اومدم دکتر رو به پرستار گفت : چون این خانوم سابقه تشنج نداشته باید دارو مصرف کنه وگرنه هر فشاری منجر به تشنج دوباره ایشون میشه

اونا فکر می کردن خوابم ولی خوب بیدار بودن

پالیز اومد سوار شد تیسا هم همین طور سریع پشت آپاما حرکت کردیم به سمت شرکت

سی نه

سامیار ( پاشا )

romangram.com | @romangram_com