#عشق_‌کیلویی‌_چند_پارت_106


سی هشت

فرسام ( سورین )

کلافه بودم هیلا فقط گریه می کرد شروین شهریارم بی حوصله بودن شهریار فقط نگاهش به تیسا بود

شروینم که رها رو اورده بود رو تخت بیمارستان دیگه داغون بود منم که هیلا باهام نمی حرفید نگامم نمی کرد رادوینم که پالیز اصلا جوابشو نمی داد سامیارم که قربونش برم بی خیال البته حرصم می خورد نشون نمی داد

دیگه خسته شدممی خواستم برم از هیلا عذر خواهی کنم من نباید انقدر زود عصبانی میشدم

پرستار اومد پیشمون بهمون گفت که مریضتون به هوش اومد همینو که گفت همه حمله کردن سمت اتاق پریدن داخل

رها ( یاس )

سرم درد می کرد اروم اروم چشامو باز کردم اینجا دیگه کجاست ؟ تازه همه چی مثل فیلم از جلوم رد شد اشغال عوضی

دیدم در باز شد بچه ها اومدن داخل هر کاری کردم نمی تونستم حرف بزنم ای بابا گوشامو تیز کردم شنیدم که آپاما به بچه ها گفت نمی تونم حرف بزنم ....نمی تونم اخه واسه چی البته آپاما اروم گفت

چشم به کاغذ روی میز خورد روش نوشتم : چی شده ؟

دیدم هیلا با گریه میگه : نمی تونی حرف بزنی چون فشار ...فشار زیادی به خودت اوردی

وااای وااای شروین هیچ وقت نمی بخشمت هیچ وقت

زدم زیر گریه فقط گریه می کردم

شروین همه رو از اتاق بیرون کرد ترس برم داش اومد پیشم

شروین : یاس اروم باش ...اروم باش

هر جی وسیله دم دستم بود میزدم بهش


romangram.com | @romangram_com