#عشق_کیلویی_چند_پارت_105
آپاما : می دددددوووونی ؟؟؟؟؟
پزستار اومد تذکر داد که اتونو بیارید پایین ببین چقدر بلند بود
من : نه?😔
آپاما : گفت از شدت زیاد فشار عصبی تشنج کرد اگه یک ربع دیر تر اورده بودیش فلج می شد فللللللجمی دونی به خاطر اتفاقی که براش افتاد برا مدتی نمی تونه حرف بزنه
همه تو شک بودیم
آپاما دو زانو رو کف بیمارستان نشست زد زیر گریه
شهریار با تاسف اخمایی درهم نگام کرد
هیلا بهت زده اومد جلو آپاما زانو زد با ترسی اشکار گفت : تو چی گفتی ؟؟؟?😔گفتی نمی تونه حرف بزنه هااااان؟
آپاما فقط گریه می کرد
هیلا بلند شد اومد جلوم با مشت میزد به سینم منم فقط با ناراحتی نگاش می کردم
هیچ وقت فکر نمی کردم چنین کار بچگانه ای نتیجش این باشه
پالیز (سرمه)
فکر نمی کردم شروین تا این حد پست باشه
سرمو بلند کردم دیدم رادوین داره نگام میکنه
چش غره توپ بهش رفتم که روشو اونور کرد
پسره اشغال احمق فکر کرده با ببو گلابی طرفه اگه من دیگه اینو نگاه کردم اشغال
رها که هنو بی هوش بود اما اوردنش تو بخش بچه ها هم حالشون بهتر بود شروین هم هنو تو حال خودش بود چیزی نمی گفت آپاما که زل زده بود به شروین با بدترین حالت این باعث شد شروین کمی معذب بشه پسرا که سراشون پایین بود هیلا که گریه می کرد فرسام که نگاهش به هیلا بود تو نگاهش پشیمونی نگرانی ناراحتی دلخوری در کل نگاه نبود که سینما بود واسه خودش هیلا هم که اصلا بهش نگاه نمی کرد ......
romangram.com | @romangram_com