#عشق_کیلویی_چند_پارت_103
من : آخر من میرم یا این دختره رو می کشم یا خودمو
فرسام : بکششش انقدر بهت گفتم دیدی چقدر درناکه ( قضیه هیلا )
رادوین :واقعا بد بود اگه یک دقیقه دیگه ادامه داش ابرو ریزی راه می نداختم
هیلا ( نهال )
یاد فری افتادم پسره ....
بالاخره مهمونی تموم شد همه حاضر شدیم بریم که شریف همراه اون دوتا پسر ( همونا که با رها پالیز ر*ق*صین) اومد پیش ما از بقیه اسمشونو شنیدم جانی و لووان جلو همه این دوتا به رها پالیز شماره دادن قشنگ نگاه پسرا رو حس می کردم
همین که از در خارج شدیم شروین مثل وحشی ها اومد سمت رها دستشو گرفت رو به ما گفت :شما برید ما با هم میایم
رها : ولم کن بچه ها منو نجات بدین از دست این غول بیابونی ای بابا
شروین بدون اینکه به ما فرصت حرف زدن بده دست رها رو کشید رفت
شروین ( آبتین)
من : واسه من زبون در اوردی هاااان ؟؟
رها: خفه بابا ننمی یا بابامی نکنه داداشمی من خبر نداشتم محض اطلاع کار های من نه به تو نه به هیچ عهدناسی ربط نداره
من : د نه د وایسا نصبتمو نشونت می دم
خیلی عصبانی بودم کارام دست خودم نبود
رها که می لرزید از ترس بردمش تو ماشین بعدم حرکت کردم سمت خونه ای که تو کویت داشتیم البته نباید می رفتم ریسک کردم خیلی
با سرعت حرکت کردم رها رو هم پیاده کردم تقلا می کرد اما فایده ای نداشت حالا دیگه اشک می ریخت اما من کور شده بودم بردمش سمت اتاق پرتش کردم داخل خودم رفتم تو درو قفل کردم ........
خخخخ منتظر بعدی باش
romangram.com | @romangram_com