#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_289

شادان با لبخند گفت:

-سلام می رسونه.

-سلامت باشه.

همگی خندیدند.

آخر مراسم بود و عروس وداماد بقیه را بدرقه می کردند.

مارسان به همراه امیر رفته بودند.

زیرا دخترشان سر و صدا می کرد.

در همان موقع بود که درد های شادان شروع شد.

نارسان باعجله او را به طرف ماشین برد.

سوارش کرد و باسرعت به راه افتاد.

با خود گفت:

-خوبه شایان ندید وگرنه شب زفافش خراب می شد.

وقتی به بیمارستان رسیدند، سریع مقدمات را آماده کردند.

سه روز پیش از موعد دردش گرفته بود.

romangram.com | @romangram_com