#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_290


حدودا چهار صبح بود که بچه به دنیا آمد.

بچه ای زیبا که چشم هایش مانند پدرش مخلوطی از رنگ های سبز و قهوه ای بود.

موهایش لخت و خرمایی.

لب و دهانش کاملا شبیه شادان بود.

و ته چهره اش به شایان می زد.

***

صبح فردا، نارسان به همه خبر داد.

همه با عجله خود را رساندند.

شایان و مارسان، قربان صدقه ی بچه می رفتند.

شایان گفت:

-نسیم عجله کن یه دختر بزا. می خوام این گل پسر، دامادم بشه.

آخر سر وقتی همه می خواستند بروند، نارسان شایان را به کناری کشاند و گفت:

-دیروز فهمیدم یلدا تو زندان خودکشی کرده.


romangram.com | @romangram_com