#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_284
-خب؟
شادان لبش را گزید.
لبخندی پهن زد.
نگاهش را پایین انداخت و گفت:
-خب .... خب ....
سرش را بالا آورد.
نفسی کشید و خودش را راحت کرد:
-من باردارم!
نارسان با چشم های گرد به او نگاه کرد.
پس از مدتی به خودش آمد.
قهقهه ای زد و در ملا عام شادان را در آغوش گرفت و شروع به بوسیدن صورتش کرد.
میز های کناری با تعجب به آن ها نگاه می کردند.
رقص شایان تمام شده بود.
romangram.com | @romangram_com