#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_283

شادان یاد خبرش افتاد.

هیجانی شیرین سر تاپای او را در برگرفت.

آرام دستش را روی دست نارسان گذاشت.

نارسان با لبخند به طرف او برگشت.

لبخندش شفاف بود و عمق عشقش در آن نمودار!

سرش را تکان داد و گفت:

-کاری داری عزیزم؟

شادان لبخندی زد و گفت:

-یادته سر، شب گفتم می خوام یه خبری بهت بدم؟

نارسان اخمی بین دو ابرویش نشاند و گفت:

-آره! حالا موقعش شده؟

شادان با لبخند گفت:

-آره!

نارسان با کمی کنجکاوی گفت:

romangram.com | @romangram_com