#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_281
-نه. می خوام آخر شب بگم.
شایان نگاهی به نارسان انداخت و گفت:
-مشتاق آخر شبم.
نارسان نگاه گیجی به آن دو انداخت.
وقتی جوابی دریافت نکرد، پرسید:
-چی را نگفتی؟
هر دو خندیدند.
شادان دست او را گرفت و گفت:
-آخر شب میگم دیگه.
مارسان و امیر هر سه را راهنمایی کردند و خودشان به پیشواز بقیه ی مهمان ها رفتند.
وقتی هر سه نشستند، شایان و نارسان درباره ی وضعیت شرکت با هم سخن می گفتند.
زیرا شایان هم در شرکت آن ها سرمایه گذاری کرده بود.
ارکستر می نواخت و مردم هم می رقصیدند.
مارسان و امیر با هم وسط رفتند و رقصیدند.
romangram.com | @romangram_com