#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_280


ولی باید برای بچه هر چه زودتر فکری می کرد.

هنگامی که هردو آماده شدند، پس از تمجید و تحسین های فراوان سوار اتومبیل نارسان شدند.

وقتی به باغ رسیدند، مارسان و امیر برای استقبال پیش آمدند.

شادان و نارسان، مارسان را بغل کردند و به او تبریک گفتند.

نارسان، امیر را در آغوش گرفت و گفت:

-اگه بفهمم ناز خواهرم را نکشیدی میام خودم می زنمت.

و با خنده از او جدا شد.

امیر سری تکان داد و گفت:

-گردن من از مو هم باریک تره! آماده برای سرزنی.

همه خندیدند.

در همین هنگام، شایان به کنار آن ها رسید و پس از بغل کردن امیر و تبریک به هردو رو به شادان گفت:

-نگفتی؟

شادان لبخندی زد و گفت:


romangram.com | @romangram_com